تبليغاتX
حوریـــــــان مـهــتابـــــی
اين روزها‌ تكنولوژي به همه روستاها نيز رسيده است.





ـ آره آقا گرگه امروز نيا، فردا گوسفندا چاقتر مي‌شن. اصلا شب بيا با هم بحث كنيم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط سارا | 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 5:45 قبل از ظهر  توسط سارا | 

 

اگر تا العان بودم و مینوشتم فقط بخاطره همون بهاری بود که العان پاییز شده. العان بهار برای کسی دیگه اومده پس فردا هم برای کسی دیگه میاد

هوای پاییز دم دمی مزاجه  بعضی وقتها  خشن و سنگ بعضی وقتها مهربون.

 

خداحافظ تا تابستون

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط سارا | 
dss_pune2005's Avatar    اممم

 

 

سلام

دیگه از این وبلاگ بازی و بچه بازیها بدم اومده یه جورایی ..

چقدر آدم زود تغیر میکنه من تا پارسال یکی از دفتر خاطراتم همین وبلاگ نویسی بود  ولی الان اصلا بدم اومده  

چقد آدمیزاد در  تغیره که خودش هم خبر نداره

ولی خوشحالم از این تغیرات  ...

خدا رو باید شاکر باشیم

شاید این آپها آخرین نوشته هام باشه  دیگه کم کم  برم جزو  فراموش شدگان

ولی شاید تابستون دوباره بیام و بترکنم  مثل قبل ها که بیننده هام تا ۴۰ یا ۵۰ نفر میرسید

 

حالا خدا بزرگه تا تابستون بعدی ببینیم کی مرده س کی زنده

 

                                                                      

 

خداوندا!

نداي تو را مي‌شنوم

كه مرا به سكوت درون مي‌خواند

حضورت را حس مي‌كنم

و در مي‌يابم كه در هر چه روي مي‌دهد

حكمت تو نهفته است

خداوندا!

مرا خردي بخش

كه شكست را توقف ندانم

دانشي بخش

تا دريابم راه موفقيت

از ميان شكست‌ها مي‌گذرد

پاكم ساز

تا با قلب خود درگاهت را

بوسه باران كنم...

 

 

براستي كه دوستي صميمانه با خدا شفاي دلهاي خسته است  ...

 

                                                                                      

           

  

 

عزیزان دلم  

هر کسی که ره گذر بوده

هرکی که میاد تو این بلاگ و میره

هر کسی که به امیده آپ بعدی مییامده و میرفته

دیگه همه

اگه دختر بدی بودم تو این چند سال چیزی نوشتم که ناراحت شدین به خوبیه خودتون ببخشید و حلال کنید که البته میدونم همچین کاری نکردم  

روزهای خوبی را در کنار خانواده و دوستاتون داشته باشین

و

همیشه عاشق و پیروز  

مواظب خودتون باشید  قربانتان خداحافظ

 

 

 

bye-bye

 bye-bye

 

 bye-bye

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط سارا | 
سلام  

یه کم از خودم بگم

حال و احوال کنیم  

وای چقدر خسته کننده شده این روزا مخصوصا >> کلاسها

همه زندگیم شده >>>>> صبح -> صبحانه ی عجولانه - کلاس و درس تا عصر

عصر یه کم بگردیم تو شهر  بعد دوباره کلاس و درس تا شب

شب برم خونه دیگه نا ندارم شام بخورم به زوره مامان خانوم یه چیزی بخور برو تو تخت

فردا بازم همین  >>>> چشمام دیگه در نیاد بیوفه قل قل کفه دستم خوبه   

 

اااااااااااااااا

دیدی چی شد؟

کی بهم واسه تولدم کادو داد؟

یادم رفت بنویسم تو اون پست

بودو هااااااااااااااااااااااا

اونایی که میشناسن که هیچی منتظر پستشون هستم  

دوستای نت و وبلاگ هم حالا یه چیزی مثل آهنگ اینا

  خوب؟

فعلا خداحافظ  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط سارا | 

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید     ***  معشوق،همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو، همسایه دیوار به دیوار   ***  در بادیه سر گشته شما در چه هوایید

 

 

              

 

ضربت خوردن حضرت علی رو به تمامی مسلمانان تسلیت میگم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط سارا | 
  سلام

میگما

چه خوب میشد همیشه یه چیزی بهونه بود که آدم شاد بمونه

مثلا این که تولد منه و من خشحالم  بلی بلی تولد مبارکه ه ه ه ه ه ه ه ه

 

ماشالا چشم نزنم از وقتی هم که به دنیا اومده بودم هماینطوری >>>>   <<< شیطون

ورزشکار - شاد مخصوصا  آره قربونش بشم همیشه همینطورم

 

این هم به افتخاااررررر  خوده خودم

یه کف مرتب و با دست همراهی بشه عزیزان 

جشن تو جشن تولد تموم خوبیاس

جشن تو شروع زیبای تموم شادیاس

جشن تو طلوع یک روزه مقدسه برام

وقت شکر گذاریه بسوی درگاه خداست

عزیزم تولدت مبارک.

عمر من تولدت مبارک

مهربون تولدت مبارک

 

            TinyPic image

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط سارا | 
اول سلام

بعد از نمیدونم این همه وقت اصلا نمیدونم چی بنویسم 

چیزی به ذهنم نمیرسته که جالب باشه بخوام تعریف کنم

شاید دیگه مثل اون موقعها علاقه نوشتن و وبلاگ و اینارو ندارم

 

همه چیز خیلی زود تغیر میکنه (برای من) هم احساسم هم به چیزایی که علاقه دارم حتی به آدمها یا دوستام

البته الان اینطوری شدم ولی قبلا نبودم

همش از سر حرفایی که سارینا بهم زده هست 

 قربونش بشم اگه نبود تو زندگیم من نمی دونم باید چیکار میکردم (اگه آدم همیشه یه دوستی مثل این دوست من داشته باشه دیگه هیج غمی نداره ولی حیف که دوست اینترنتیه یعنی من نمیتونم بیشتر ازش بهره ببرم    )

 

تا نوشته ی بعدی که نمیدونم کی هست خدافظ

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط سارا | 
دوست دارم بنویسم دوباره اینجا

خیلی دوسش دارم این وبلاگم رو

چنتا دیگه ساختم ولی مثل این یکی نبود 

 

در هر صورت چند وقت دیگه دوباره شروع میکنم مینویسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط سارا | 

 

 

http://www.parvaze-shabane.persianblog.com/

نقل مکان شد

با این که دلم نمیخواست از اینجا برم ولی به خاطر ....

حالا گذشته  

یکی باید خودمو دلداری بده اون یک نفر هم خودمم

 

http://jigho0o.blogfa.com/

این بلاک هم با یکی از دوستام ساختیمش  

 

                                         

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط سارا | 

 

zlate_slunce 

این چرخ فلک که ما در او حیرانیم   

 فانوس خیال از او مثالی دانیم

 

خورشید چراغدان و عالم فانوس  

   ما چون صوریم کاندرو حیرانیم

 

zlate_slunce

 

carodejka

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط سارا | 
 

 

 

 

دل آدم که زمستونی باشه ,
دیگه این لبخند و شادیش چی چیه ؟

سفرهای دلتنگی که هست
,
دیگه این خنده های الکی , چی چیه ؟

وقتی از شادی فقط , شکلک اون رو صورته

من نمی دونم آخه , این قیل و قالش چی چیه ؟

میگن الان بهار شده
خودمونو گول زدن , داد و هوارش چی چیه ؟
دو سه تا شکوفه گیرم که زده روی درخت

باغبون دلش شکسته , نوبهارش چی چیه ؟

وقتی هیچ چیزی شبیه یک بهاره تازه نیست
آخه قربونت بشم , پس این شعارش چی چیه ؟
ما ها زندونی زندون سیاه غصه ایم

کاش یکی به ما می گفت راه فرارش چی چیه


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط سارا | 

آنکه شد هم بی خبر هم بی آثر    ***      از میان جمله او دارد خبر

تا نگردی بی خبر از جسم و جان    ***     کی خبریابی از جانان یک زمان؟

 

 

روزها فکر من این است        و همه شب سخنم

   که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام                آمدنم بهر چه بود

به کجا می بری آخر تمنایی وطنم

 

 

یه ماهی بود یه دریا
ماهی شده بود باورش
تور که بندازن روی سرش
میشه عروس ماهی ها
ماهی نمی شد باورش
نگاه گرم ماهیگیر
میشه نگاه آخرش


کلافم از این همه ظاهر های آراسته ولی پوچ

خسته شدم از این همه گفتن و شنیدن های به ظاهر زیبا ولی احمقانه

از این دوست داستن های دروغییییییییییییی که به درد هیچی نمیخوره

ولی چیکار میشه کرد که به دست همین آدما زندگیمون جلو میره

کی میشه همه بفهمیم رندگی حق هم ست

کی میشه آدما از بچه بازیاشون دست بر دارن

حده اقل حرمت برای هم قائل باشن

برای دوست داشتنشون ارزش بزارن

ولی حیف که همش حرفه  (حتی خودم.....)


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط سارا | 
این مسدود شدن هاست غیر از مشکلات عاطفی ، احساسی ... مشکلات مالی هم همراه داشته
یکی در صفحه یاهو میگه خودت رو درگیر این آدم ها نکن
یک موسیقی یک دقیقه و خورده ایی با صدای بلند داره فریاد میزنه تو گوشم

اما خیالی نیست
همین که موسیقیی هست که دلت رو فریاد میزنه
نمازی می خونی و با خدای خودت حرف میزنی و آرامش میگیری برای چند صباحی
همینا دلخوشیه ...
همشون صفحات زندگیه ...
خلوت شب ...
سرمایی که گاهی از لایه پنجره پشتت رو میلرزونه ...
اینا همش جزیی از زندگیه ...
خیالی نیست
مطمئنم خدا هست
دیروز بعدازظهر که حرف زور شنیدم خدا بود
امروز با همه کارهام ، خدا کنارم بود
فردا هم حتما خدا هست ...
حتما هست ...


تمام نیتم از ادامه این بلاگ بوجود آوردن یک صفحه احساسیه سفید بود ، که وقتی از میان این ترافیک سیاهی های دنیا پا به صفحه بلاگ عاشقانه ی مهربون خودم که بخاطره یک نفر درستش کردم که بتونم ذره ایی آرامش به دلش هدیه بدم  مینویسم...
بزرگترین چیزی که از این بلاگ شادم میکرد ، این بود دلی رو شاد می کردم ، وقتی ایمیلی ، پی امی برام میرسید و طرف مقابلم از خوندن مطلبی یا شنیدنِ شعری احساسی خوشحالی می کرد ، شاد می شدم ...

شادی موندگار خوبه ، آرامش خوبه ، یک خلوت که درش احساس خوب و آرومی داشته باشه خوبه
...قبل از اینکه وارد دنیای اینترنت بشم ، آرامشگاهم ، اتاقکم بود با چندین کتابهای جورواجور   ....   ولی آشنایی با این اینترنت .....

 

خودم احساس می کنم دارم هذیان میگم ، حتی الان مطمئن نیستم که کلمه هذیان رو با این ذ می نویسند و کمی بیشتر به کلمه هذیان دقیق میشم به ه کلمه هذیان هم شک می کنم که نکنه با این ه نباشه ...

آخه دلم گرفته ...

هر وقت که فکر میکنم میبینم دلم گرفته  فکر کنم این از ناشکری باشه یا سن نوجوانی ۱۸ سالگیم باشه نمیدونم والا شما چی فکر میکنین؟

عاشقی سوخته‌ای بیسر و سامان دیدم
گفتم ای یار مکن در سر فکرت جان را

نفسی سرد برآورد و ضعیف از سر درد
گفت بگذار من بیسر و بی‌سامان را

پند دلبند تو در گوش من آید هیهات
من که بر درد حریصم چه کنم درمان را ...

بی خیال ...

الان تو کلاس درس نشستم خیر سرم  آخه دیگه نزدیک آخر ساله کارهای خاصی نداریم. یعنی من کارهایی رو که باید انجام میدادم رو دادم و الان سرگرم نوشتم وبلاگ هستم کسی هم کاری نداره بهم 

بازم بیخیال

دوست دارم زمزمه کنم ...


تا خدا هست
خیالی نیست ...
تا خدا هست
خیالی نیست ...
خیالی نیست ...
خیالی نیست ...

Business man & footprints atop a dune (© Brad Wilson/Getty Images)


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط سارا | 

 

                                                

                         

                                                       

                                                            

در يك غروب تشنه تابستان
در نيمه هاي اين ره شوم و اغاز
در كهنه گور اين غم بي پايان
اين اخرين ترانه لالاييست
در پاي گاهواره خواب تو
باشد كه بانگ وحشي اين فرياد
پيچد در اسمان شباب تو
بگذار سايه من سرگردان
از سايه تو دور رو جدا باشد
روزي بهم رسيم كه گر باشد
كس بين ما نه غير از خدا باشد

Godly LoveGodly LoveGodly Love

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط سارا | 

مث اون موج صبوری که وفا داره به دریـــــــا

تو مهی مثل حقیقت٬ مهربونی مثل رویـــا

♥♥♥

تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر

مث اون حرفی که ناگقته می مونه دم آخر

♥♥♥

تو مث بارون عشقی روی تنهایی شاعر

تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر

♥♥♥

مث اون مهمون خوبی که میاد آخر هفته

مث اون حرفی که از یاد دل و پنجره رفته

♥♥♥

مث پاییزی ولیکن پُری از گلهای پونه

مث اون قولی که دادی گفتی یادش نمی مونه

♥♥♥

تو مث بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا

بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها

♥♥♥

دل تو یه آسمونه دل تنگ من زمینی

میدونم عوض نمیشی تو خودت گفتی همینی

♥♥♥

مث نذر بچه هایی مث التــــماس گلـــدون

مث ابتدای راهی مث آیینه مث شمدون

♥♥♥

مث قصه های زیبا پُری از خوابای رنگی

حیفه که پیشم نمونن چشای به این قشنگی

♥♥♥

پُر نازی مث لیلی پر شــعر مث نـــیما

دیدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ یلدا

♥♥♥

بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد

دید یارش داره می میره موندش و صرف نظر کرد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط سارا | 

 

  سر افراز از فتحی بزگ

پا به سلول انفرادی قلبت نهادم.

کلمه ای در خور احساسم نمی یابم.

حال که یادگاری های ...

نوشته بر در و دیوار را می خوانم !!!

 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

  برای نقد کردن چکی دیگر

که روی آن نوشته بود: ٫دوستت دارم٬

تمام شهر را زیر پا گذاشتم

نمیدانم٬ شاید روزی نمایشگاهی دایر کنم

از این ...

چک های بی محل در وجه حامی !!

 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بهترین نگاه آن است که تمامی احساست را بدون به زبان آوردن کلمه ای به طرف مقابل اتقال دهی.

بهترین شوخی آن است که بدون تمسخر و تحقیر دیگران باعث شاری جمع شوی. (مثل کلاه قرمزی)

بهترین همسفر آن است که در طول سفر فکر کنی یک نفری در عین دو یا چند نفر بودن.

بهترین ایده ها را همیشه احساس تو به تو هدیه می کند نه عقل تو .

بهترین آرامش شانه های کسی است که از صمیم قلب دوستش داری.

بهترن نعمت بدون هیچ قید و شرطی٬ سلامتی و دل خوش.

بتهرین عمل آن است که بدی را با نیکی جواب بدهی.

و بهترین مرگ آن است که تنها جسمت از میان رفته باشد ٬ نه اسمت.

 

  ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

  • آن گاه که در پی هدایت و درمان دردهای روحی و اخلاقی خویشتن هستی: هستی نامه دردهای تو را درمان میکند. (اسرِ/۹)
  • آنگاه که که دچار دلگرمی شدی و وجودت در تب و تاب بیداری است: هستی نامه را برگزین که مایه بیداری و اندرز توست.(قلم/۵۲)
  • آنگاه که در تاریکی ها سرگردانی و گمگشته طریق هدایت٬ هستی نامه تو را همچون نوری تابان هدایت خواهد کرد.(نسا/۱۷۴)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط سارا | 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پيدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادریست
روزی که دیگر درهای خانه را نمی بندند
قفل
افسانه ئی ست
و قلب
برای زنده گی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف
زنده گی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه ئی ست
تا کم ترین سرود
بوسه باشد
روزی که تو بیائی برای همیشه بیائی
و مهربانی با زیبائی یکسان شود
روزی که ما دوباره کبوترهایمان را دانه بریزیم....
و من آن روز را انتظار می کشم
حتا روزی
که دیگر نباشم.

TinyPic image

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط سارا | 

متن های تقلبی 


 

 

تو باراني و من باران پرستم 

             تو دريايي , من امواج تو هستم 

                           اگر روزي بپرسي باز گويم : تو من هستي و من نقش تو هستم

                                          ***

امشب به خاطر غزل آخرم بخند….امشب که از همیشه شاعرترم بخند….تا پر شود نگاه من از رنگ زندگی….تا حس بودنت بشود باورم بخند

 

                                           ***

 

 شبي مست مي گذشتم از کنار خانه اي  ناگهان ديدم صحنهاي ويرانه اي پدر کور و فلج افتاده اندر گوشه اي<<<<<<مادري مات و پريشان همچنان پروانه اي پسرک از سوزه سرما مي زند دندان به لب<<<دخترک مشغول عيش و نوش با بيگانه اي از آن پس عهد کردم با خودم<<<که دگر مست نروم اندر خانه اي <<< تا نبينم دختري عصمت فروخته بهر نانه خانه اي

                                          ***

  باز شب خورشيد رفت و ستاره بالا آمد آفتابگردان نگران به دنبال خورشيد ميگشت ناگهان ستاره چشمكي زد گل سرش را پايين انداخت آري گل هيچوقت خيانت نميكند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط سارا | 

          

 Your Image Thumbnail

 پروانه ي من در دامي افتاده كه عنكبوتش سير است .... نه ميتواند پرواز كند و نه بميرد.....!!!

                                          

 

 

   TinyPic image 

                                                                                            

شمع دانی به دم مرگ

       به پروانه چه گفت

     گفت: ای عاشق دیوانه

        فراموش شدی !

                           سوخت پروانه ولی                                   

 

         خوب جوابش را داد

          گفت طولی نکشد

          تو نیز خاموش شوی                                                          

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط سارا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
حوریا تو شبای مهتابی
دوست دارن به ماه بگن
× ما هم ستاره داریم ×



دونه دونه ریزه های نقره ای تو چشمشون که برق میزنن رو نشون ماه میدن
میخوان بگن ما تنها نیستیم



سارا 18 ساله هستم :)

اگر از خودتون برام یادگاری بزارین خوشحال میشم.
منم به ماه میگم (من تنها نیسم)

نوشته های پیشین
آبان 1387
مرداد 1387
مهر 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
سروش*~*بهترین آرزو ها *~*
*~*محمد*~* عاشقی به ما نیومد
پویا *سوت بلبلی *
تنهایی راباتو قسمت میکنم...سهم کمی نیست!
قاصدک ناززنین دل
دختر انگور
فرشته ی قلبـــــــها ی روشن
یار وبلاگی (او همیشه یار ماست) *
یاس نبی *
انتظار در فراق گل نرگس *
آخ دلم! نشکنی ها*
خوزستان آموزش
امیر عشق
محشر (هر کی می خواد از خنده بپیچه به خودش اینو ببینه )
اقا مرتضی
(ستاره عزیز) می کده ی آوا
عمو علی 18 ساله
یاسی از کودکیها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM